محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2056

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سعيد بن مسيب گويد : عمر به حج رفت و چون به ضجنان رسيد گفت : « خدايى جز خداى بزرگ و الا نيست كه هر كه را هر چه خواهد دهد . من شتران خطاب را در اين دره ميچرانيدم ، جبه اى پشمين داشتم ، خطاب تند خو بود و وقتى كار مىكردم خسته‌ام مىكرد و اگر كوتاهى مىكردم كتكم مىزد . اكنون چنان شده‌ام كه ميان من و خدا كس نيست . » وليد مكى گويد : « روزى عمر نشسته بود ، مردى لنگ نمودار شد كه شتر لنگى را مىكشيد و چون پيش عمر رسيد شعرى بخواند و عمر گفت لا حول و لا قوة الا بالله ، مرد از لنگى شتر شكايت كرد ، عمر شتر را بگرفت و او را بر شتر سرخى نشاند و توشه داد كه برفت . » پس از آن عمر سوى حج رفت و در اثناى راه سوارى به دو رسيد و شعرى بدين مضمون خواند : « هيچكس چون تو اى پسر خطاب ما را راه نبرد . « و از پس پيمبر صاحب كتاب هيچكس « چون تو ، اى پسر خطاب « با نزديك و دور نكويى نكرد . و عمر او را تازيانه زد و گفت : « پس ابو بكر چه شد ؟ » عبد الملك بن نوفل گويد : عمر عتبة بن ابى سفيان را عامل كنانه كرد ، و چون پيش عمر باز گشت مالى آورد كه به دو گفت : « اى عتبه اين چيست ؟ » گفت : « مالى همراه خويش بردم و با آن تجارت كردم . » گفت : « چطور در اين سفر مال همراه خود بردى ؟ » و آن را به بيت المال داد . و چون عثمان به خلافت رسيد به ابو سفيان گفت : « اگر آنچه را عمر از عتبه گرفته بخواهى به تو پس مىدهم . »